X
تبلیغات
رایتل

دوست صمیمی دوران دبیرستان مادرم اسمش سوسن بود مادرم خیلی خاطرات جالبی ازش داره ولی این خاطره اش رو از بس تعریف کردیم بینمون ضرب المثل شده!...سوسن دختر زرنگی نبود و با زور درسهاش رو پاس میکرد یه روز معلم جوونشون دعواش کرد که اگه به همین منوال ادامه بدی حتما" میافتی و من بهت نمره نمیدم و اینها...مادرم و سوسن که داشتند از مدرسه بر میگشتند در راه برادر سوسن رو میبینند و سوسن هم ناراحت بود به برادرش که از اون تریپ های گردن کلفت و لات بود میگه تو چجور برادری هستی؟!برو به این معلم ما یه چیزی بگو که دیگه منو اذیت نکنه...برادره هم میگه باشه الان میرم سوسکش میکنم...میره و یه ربع بعد برمیگرده ازش میپرسند چی شد اونم میگه هیچی دیگه اذیتت نمیکنه یه متلکی بهش انداختم که حساب کار اومد دستش!سوسن هم نگران که خب چی گفتی و ناراحت نشه بیشتر اذیت کنه و اینها...اونم میگه رفتم بغل در مدرسه تون وایستادم داشت میاومد بیرون بهش گفتم سلام!!!!

امروز داشتم برای مامانم تعریف میکردم تو تاکسی نشسته بودم یه مرد گنده با دوستش بغلم نشسته بود همچین خودش رو پهن کرده بود وسط ماشین که من رسما" بیرون از پنجره  بودم دستش هم به کمرش زده بود که دقیقا" توی دل و روده ی من بود!بعد سر ظهر هم بود و آفتاب داغ...بوی دل انگیزی هم از همون طرفها میاومد!...من اول یکم نگاهش کردم که خجالت بکشه بعد دیدم اصلا" تو این دنیا نیست محو صحبت با دوستش بعد دیگه کیفم رو که روی پام بود بلند کردم و محکم کوبیدم دوباره رو پام... یه جوری زدم که به دست اون هم بخوره و بعد بلند بهش گفتم ببخشید!...مامانم گفت خب...همین؟!...گفتم آره دیگه پس چی؟!با همون ببخشید من یارو کل شخصیتش نابود شد و خودش رو جمع کرد!!میگه آها!گفتم شاید سلام هم کردی بهش!!!

+تاریخ یکشنبه 24 مرداد‌ماه سال 1389ساعت 08:39 ب.ظ نویسنده فینگیلی | 17 نظر

@message