X
تبلیغات
رایتل

میدونین خیلی غم دارم همش...منتظر بودم یه اتفاق خوب بیافته و بعد بیام ازش بنویسم ولی خب نمیافته که...نمیدونم چرا همیشه وقتی یه اتفاق بد میافته بعد پشتش همش چیزای بد پیش میاد!...آخر ترمه  همه ی امتحانامون افتاده این آخرا...درسهای ترممون با درسهای بیمارستان تداخل داره و همش مجبورم درسهای بیمارستانو میس کنم...یکی از استادامون که خیلی دوستش داشتم و به شدت ماه و دوست داشتنیه دوبار تا حالا اومده و همش از شانسم مریضهای منو پرسیده و من هیچکدومو مسلط نبودم...نه اینکه دوس نداشته باشم مریضهامو بپرسنها...اتفاقا" عاشق اینم که مرکز توجه باشم!!!ولی خب نمیخوامم خنگ باشم دیگه!:|...وااای یه اعتماد به نفس خوبی میده ادم بلد باشه و هی تند تند جواب بده!یه احساس فوق العاده و یونیکه است به نظرم!

تازه امتحان دارم و هیچی بلد نیستم باید الان بشینم قشنگ روش فوکوس کنم ولی کتاب رو نگاه میکنم دلم میگیره...بخشی که کلی واسش آرزو داشتم و به شدت دوسش داشتم مثل برق گذشت و من اصلا" نفهمیدم چجوری تموم شد... تازه فردا اخرین روز بخش داخلیمونه و باز بیشتر دلم میگیره! و کلی اتفاقای بد دیگه که فک میکنم بهش مخم سوت میکشه...وای آخه چرا انقدر دپرسم من!اختلال هورمونی هم ندارم نمیدونم چرا انقدر غمگینم این روزا!!!

امروز یکی از فلوهامون(دانشجوی فوق تخصص) بهم میگه فکر کنم تو باید درست خوب باشه!گفتم نه اتفاقا" درس خون نیستم اصلا"!!بعد میگه چرا خانوم دکتراونهایی که چپ دستن و اونهایی که عینکهای ته استکانی دارند معمولا" درسشون خیلی خوبه که...نمیدونم در من چی دیده آخه فکر کنین من نه چپ دستم و نه عینک دارم!!!:|...ولی خب مستعد درسخونی هستما چون چشمم یکم ضعیفه!:| 

اینو داغ داغ تا نوشتم پست کردم!چون به شدت از اینکه پست غمگین بذارم بدم میاد و میدونم یه بار دیگه بخونمش از گذاشتنش پشیمون میشم!!فقط گذاشتمش که بگم زنده ام مثلا!!!آخه اینجوری هروقت به این پستم نگاه کنم باز دلم میگیره و بیشتر یاد بدبختی هام میافتم!امیدوارم زود یه اتفاق خوب پیش بیاد یه پست خوب و شاد بذارم!!:(

+تاریخ سه‌شنبه 28 دی‌ماه سال 1389ساعت 07:53 ب.ظ نویسنده فینگیلی | 9 نظر

@message