X
تبلیغات
رایتل

وااای نمیدونین چی شد!الان سه روزه غروبها هی فشار خواهرم میره بالا هیفده هیجده و به زور زیر زبونی میاره پایین وهرچی بهش میگم بیا ببریمت دکتر میگه نه چیزی نیست...تا اینکه امروز یه سردرد شدید گرفت و تهوع و استفراغ و تنگی نفس شدیییید...گرفتیم دیدم فشار با سه تا زیر زبونی بیسته و دیگه خودش گفت ببرینم دکتر دارم میمیرم...یه کلینیک هست نزدیک خونمون اول بردیمش اونجا گفتیم شاید یه چیزی داشته باشه بتونه زودتر پایین بیاره...رفتیم تو دکتره عمومی بود بیچاره یه کتاب از این خلاصه ها هم جلوش باز بود داشت میخوند...خیلی خوشحال از ورود مشتری!گفت بله بفرمایید...خواهرم گفت من پشت سرم درد میکنه ...اونم داشت میگفت بعععله!قولنج یک بیماری بسیار شایعیه که...خواهرم گفت من خونه فشارم رو گرفتم دیدم بیسته!گفت نهههه اشتباه میکنین امکان نداره!مامانم گفت آقای دکتر دختر منم خودش پزشکه...اومد فشارش رو گرفت گفت خب من نمی تونم کاری بکنم همین الان ببرینش اورژانس باید بستریش کنین! و بیچاره بعد گفت نه همکاریم کاری نکردم و منشیش هم صدا کرد که ویزیت رو پس بده...بعد حال خواهرمم هم بدتر شده بود و دیگه میگفت نمیتونم اصلا" نفس بکشم...

بردیمش بیمارستان قلب خودمون!نگهبانه هم که منو میشناخت تند راهمون داد تو...سرمونو انداختیم پایین همینجوری رفتیم درمانگاه سرپایی حالا یه زنه دیگه هم نشسته یه دکتره بود فکر کنم عمومی بود...گفت بشینین منتظر بمونین...

من گفتم من دانشجوی اینجا بودم و خواهرم هم پزشکه و فشارش بالاست و با سه تا زیر زبونی خونه گرفتیم بیست بود و اینها...بیچاره گفت پس بذارین من یه بار دیگه بگیرم و تند 40 تا لازیکس و یه پروپانولول داد و گفت بشینین تا من دوباره بگیرم!...

حالا نشستیم خواهرم با اون همه لازیکس باید میرفت دست به آب!یه دستشویی داغونم اونجا هست که همه مریضها مرد و زن میرن و میگه من نمیرم!!بهش گفتم بشین من برم ببینم آشنا اینجا نمیبینم یه دستشویی خوب واست پیدا کنم!!خلاصه رفتم تو بخش یه پرستارم نبود!همونجوری داشتم میگشتم دیدم آزمایشگاه بازه!خلاصه به آقاهه مسئولش گفتم من دانشجو همینجام خواهرم میتونه از دستشویی پرسنلتون تون استفاده کنه!!!؟مرده میخندید:)) گفت خواهش میکنم!...بردمش اونجا و یه دستشویی توپی هم داشتن برق میزد آدم دلش نمیخواست بیرون بیاد اصلا!!

بعد حالا فکر کن نشسته بودیم تو انتظار اون رزیدنت بداخلاقه ی بخش قلبمون یادتونه؟!!کیشیک بود داشت میرفت تو اورژانس...نمیخواستم برم جلو خب دیگه کاری از دستش بر نمیاد که!!یهو منو دید نگراااان اومد جلو...منم پاشدم سلام و اینها...گفت چی شده؟!اینجا چیکار میکنی؟!!گفتم خواهرم فشارش رفته بالا و گرفتیم بیست بود و...گفت چییییی؟!خواهرت؟!چند سالشه مگه؟!!گفتم بیست هفت هشت!و با دست نشون دادم...خواهرم هم پاشد اومد جلو سلام علیک...گفت سابقه ی خوانوادگی دارین؟!!دفترچه اش رو بده براش آزمایش بنویسم... گرفت رفت تو اورژانس...نوشت خلاصه تشکر کردم کلی و اومدم...آخی!عزیییییزم!میخواست یه کاری کنه مثلا"!!!:))...

بعد دیگه باز فشار گرفت و نوار قلب گرفتن و آوردیمش خونه!الان بهتره علامت نداره دیگه ولی خب هنوزم فشارش چهارده پونزدهه!وااای دیگه مردیم و زنده شدیم امشب...گفتم الان یه رگ مغزش پاره میشه و کج و لوج میشه!وااای خدا رحم کرد واقعا"...

+تاریخ یکشنبه 5 دی‌ماه سال 1389ساعت 12:50 ق.ظ نویسنده فینگیلی | 18 نظر

@message