X
تبلیغات
رایتل

میخواین آدم بشناسین بیا از من بپرسین بگم خوبه شک نکنین ازش یه قاتل آدم کش هفت خط در میاد!!!یعنی یه بار نشد از یکی خوشم بیاد و بگم به نظرم موجود شخیصیه بعد دو هفته سر حرفم بمونم یا حتی برعکسش از یکی بدم بیاد و بعد ازش خوشم نیاد!نشده یکی رو خوب و خیر تشخیص بدم و بعد ماهیت حقیقیش برام رو نشه که چه جوونور موذییه!البته مشکل دیگه ای هم که هست اینه که من اکثرا" با معیارهای بسیار مزخرفی جذب ادمها میشم که هنوز دلیلش برای خودم هم ناشناخته است...مثلا" اگه یه استادی فوق العاده بهم گیر بده و هر روز دعوام کنه و کلی سخت بگیره به شدت جذبش میشم و الگوم میشه!یا ادمهایی که محل سگ به هیچکی نمیذارن و خیلی مغرور و دست نیافتنی هستند خیلی بیشتر از آدمهای مهربون و بی آزار جذبم میکنن...

حالا اینها رو گفتم بگم یادتونه اون رزیدنت دو قطبیه بود به همه غیر من گیر میداد ولی چون نذاشته بود من از بخش برم دوستش داشتم و خیلی به نظرم شخیص بود...اصلا" شخیص نیست دیگه!!!:)) فکر کن روز آخر که همه مهربون میشن اومده گیر داده چندتا شرح حال گرفتی؟!!بعد منم کلا" یه هفته بود استراحت مطلق بودم و نه شرح حال و نه نوت روزانه میذاشتم!:)) دیگه مجبور شدم کلی حرف بخورم هرچی میگم بگم بله بله شما درست میگین و صدام در نیاد!البته نمیدونم والا...دعوای روز آخر هیچ معنی خاصی نداره خب روز اول دوم بود مثلا" شاید میترسیدم و همه شرح حالها رو کامل میگرفتم ولی دیگه روز اخر...شایدم میخواست بگه ببین خنگ نیستم میدونم هیچ کاری نمیکردی!!!

بدبختی یه نمره ای هم بود باید رزیدنتها بهمون میدادند...بعد اینکه هاپو شده بود گفت تا شرح حالهاتو نذاری تو پرونده من نمره نمیدم!!منم گفتم بله بله چشم!ولی رفتم پیش یکی دیگه از رزیدنتهامون که همیشه فکر میکردم خیلی ساکت و نچسبه و به زور جواب سلام همرو میداد و گاهی لطف میکرد همزمان یه نگاهم میکرد و زیاد دوسش نداشتم!!بعد در حالی که فکر میکردم الان یک هم بهم نمیده بهم داد بیسسست!!

بعدم امتحان کتبی دادیم و نمره ها هم اومد که فهمیدم اونم بیسسسست شدم!!!هنوزم باورم نمیشه!!قلب فوق العاده بود!آخی خدایا مرسی!!یعنی قلب رو هم خوب خوندم هم بهم خوش گذشت و کلی خاطره ی خوب دارم ازش...هم نمره ام بیست شد...!تازه تو فکرم برای تخصص هم دیگه رادیولوژی نزنم و از وجودم محرومشون کنم جاش بزنم قلب!!!:))...وای خدا یعنی میشه!!!!؟

بعد تازه قرار بود امروز هم برم کوووه...ولی مامانم خواب دید منو تو یه جنگلی سیل برده و مطمئن بود برم یه اتفاقی برام میافته!منم چون فرزند صالحی هستم برای اینکه دلش تا غروب آویزون نباشه نرفتم دیگه!:(...به جاش میخوام بشینم حسابی درس بخونم!:|...آخه این بخش جدیدمون اینترنهاش خیلی پررووو هستند و منم میخوام از اونها بیشتر بلد شم حالشونو بگیرم!!!:))...انگیزه از این متعالی تر!!!؟

+تاریخ جمعه 3 دی‌ماه سال 1389ساعت 12:10 ب.ظ نویسنده فینگیلی | 6 نظر

@message