X
تبلیغات
زولا

پدرم کوچیکترین بچه ی خانوادشون بود...چندتا خواهر داشت که من عاشق یکی شونم...بقیه هم دوست دارمها ولی این عمه ام آینده ی آرمانی منه!یعنی آرزومه اگه یه روز قراره پیر شم یه همچین آدمی بشم!...از اونهاست که واقعا" دلش جوونه...همش یا با تور خارجه یا همینجا هم که هست خوشه...چند ساله عضو گروه کوهنوردیه و شوهرش هم با اینکه زیاد از اون بگردها نیست عضو کرده و به منم همیشه میگه بیا اونجا همه جوونها هستند آتیش روشن میکنن گیتار میارن شعر میخونن و اینها که تشویق شم!:)) ولی خب من همش گیر این امتحانها و درسهام...چند تا از بچه های دانشگاهمون هم تو همون گروه عضوند...همش به من میگن چرا نمیای کوه عمه ات انقدر فول انرژیه تو چرا انقدر بی حالی!:))

چند سال پیش براش تشخیص سرطان روده دادند که عمل کرد و بعد هم شیمی درمانی...ما اصلا" خبر نداشتیم بعد از یه مدتی که موهاش ریخت فهمیدیم...و بعد هم دیگه الان درمان رو قطع کرده...به ما اصلا" مشکلش رو نمیگه و من زیاد در جریان جزئیاتش نیستم...

امروز بعد از ظهر من خواب بودم...بیدار شدم مامانم گفت عمه زنگ زد گفت به فینگیلی بگو دیگه درس که نداره پاشه فردا با ما بیاد کوه...میدونین عاشق کوه و جنگلم ولی خب اونجا نمیخوام تنها باشم در اون حد هم که با عمه ام صمیمی نیستم باهاش خوش بگذرونم!...در هر حال تو این مدت همش همینجا بودیم دیگه تو خونه عنکبوت بستم گفتم یه بار برم ببینم چجوریه این همه تعریف میکنند!خیلی هیجان دارم...شایدم هم چندتا آشنا ببینم و بیشتر خوش بگذره... خب خدا کنه هوا خیلی خوب و آفتابی باشه...ولی نه شایدم بهتره سرد باشه تا آتیش روشن کنن!:))

باید بخوام صبح پنج اونجا باشم...از ساعت 12 تو رختخوابم نمیدونم چجوری بخوابم تو این مدت از 4 زودتر نخوابیدم!...از بس دراز کشیدم سرم درد گرفته!...دوست ندارم همش تو اتوبوس خواب باشم!ولی فکر کنم با این وضعیت اونها برن تا قله و برگردند من تازه از خواب بیدار شم!!!:))

+تاریخ جمعه 26 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 01:38 ق.ظ نویسنده فینگیلی | 19 نظر

@message