X
تبلیغات
رایتل

نصیحت شنیدن کار جالبی نیست ولی بعضی آدمها هستند که قدرتشو دارند با کلامشون بنشوننت یه گوشه و مجبورت کنند تا به دونه دونه ی کلمه هاشون گوش کنی مزه مزشون کنی و به ذهنت بسپری!متاسفانه این جور آدمها زیاد نیستند...با یه اعتماد به نفس بالا...گفتار فصیح و بیان دلسوزانه...یه جوری واست بت میشن و حتی بگن الان بمیر هم مطمئنی که آره!این الان بهترین کاریه که میتونی بکنی!!!!

ما یه استاد پاتولوژی داشتیم اینجوری بود!جوون بودا ولی یه صدای محکم واضع و رسا داشت که هنوزم تو گوشمه و فوق العاده درس میداد...خاطره ی دردناک میگفت میخواستی همون وسط بشینی و زار بزنی!یه روز اومد بهمون درمورد زندگی گفت کلی حرف زد درباره ی اینکه ما چقدر خوشبختیم که جزو اون همه آدمی روحی و جسمی مریضند یا اصلا" با نقص مادرزادی دنیا اومدند و هیچوقت دنیا رو مثل ما ندیدند نیستیم...بعدش ما همه تا یه هفته شنگول میزدیم!!بعضی چیزها که در مورد بالین میگفت هنوز هم که میریم بخش بیمارستان یادم میافته...ولی خب امسال انداختنش بیرون...بماند واسه چی...

خواهرم برای امتحان دستیاری میخونه...من که تازه امتحانمو دادم فعلا" ول میچرخم تو خونه!بعد اینم همش میاد منو گیر میاره خرم میکنه تو نباشی نمیتونم درس بخونم!میبره مینشونه یه جا برام درس میده!!قبلا" جراحی میخوند خوب من یه چیزی حالیم میشد حداقل حوصلم سر نمیرفت!الان دیگه نرولوژی رو شروع کرده...من نرو هیچچچچچچی نمیدونم!یعنی در حد دبیرستان!هر جا تو درسهای دانشگاهمون آناتومی فیزیولوژی پاتولوژی سمیولوژی به قسمت اعصاب خوردم یه جوری پیچوندمش...دقیقا" هیچی حالیم نمیشه!اونم زیاد یادش نبود یکم خوندیم هی رفتیم تو بن بست!دیگه مجبور شدیم بریم cd بیاریم برامون درس بده...خب من میدونم خیلی توصیه ی من تاثیرگذاره برای اینکه تبلیغ نشه نمیگم کدوم موسسه بود!!!!ولی یه آقایی به اسم دکتر شاه بیگی...وای فوق العاده بود یعنی من که اناتومی هم نمیدونستم همه رو میفهمیدم چی میگه!خیلی با حوصله و روان با اینکه زیاد نمیگفت ولی همه ی جزئیات رو میگفت!...بعد کلی نصیحت کرد...توضیح داد نظم داشته باشین و توی درس خوندنتون نظم فکری رو رعایت کنید نوت بنویسین و یه جا بنویسین و با یه رنگ...فکرتون ناخود آگاه همه رو ضبط میکنه حتی شکل صفحه هم در ضمیر ناخوداگاه میمونه...گفت دور اول رو که میخونین ولی اگه بتونین سه دور در ماه مطلب رو حتی در حد مرور بخونین مطلب وارد حافظه ی بلند مدت میشه و دیگه هیچوقت پاک نمیشه....بعد به حدی میرسین که مطمئنین قبولین...منو خواهرم جلوی تلویزیون دراز کشیده بودیم!گفت آره یه عده هستند موقع درس خوندن دراز میکشن بعد میگن ما چرا قبول نمیشیم!!یهویی ما با هم نشستیم!!!

خلاصه کلی انرژی مثبت داد...حتی فکر کردن بهش هم بهم انرژی میده و دلم میخواد برم درس بخونم!مثل وقتهایی که آدم برنامه ریزی میکنه و میخواد اجرا کنه!یه حس خوبی داره!انگار که از اینده مطمئن میشی!فکر میکنی چند قدم مونده... دیگه کلید دستته تا بری درهای ویکتوری رو باز کنی!...خب معمولا" این حسهام زیاد نمیمونه باید هی زود زود کوک شم!ولی خب...فعلا" که تعطیلاتم نشستم اعصاب میخونم!!!وااای!!!میدونم حتما" یه ماه دیگه خودمو میکشم از اینکه تعطیلاتم رو تباه کردم!

+تاریخ جمعه 5 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 03:16 ق.ظ نویسنده فینگیلی | 18 نظر

@message