X
تبلیغات
رایتل

آقا بنده هر وقت دوز سرخوشیم میره بالا خدا یه مشکلی میذاره تو دامنم یکم متعادل شم!!از هنرهای جدید فینگیلی علاوه بر اینکه سر امتحان یه قشرعظیــــــــمی از سوالات رو بلد نیست ده بیست سی چهل میکنه بعد جواب میده علاوه بر اینکه یه تعدادی است رو نیست میبینه...ندارد رو دارد میبینه...به جز ها رو قورت میده...از بس دلش رئوفه جدیدا" یه چند ورق هم جا میندازه استاد سر تصیح به چشاش یه استراحتی بده!!!دیروز یه امتحان دادم داغوووون...بعد کم نیاوردم که...باز خوشحال و خندون از امتحان اومدم بیرون...دیدم یه عده ناراحت یه گوشه ای اجتماع شدند رفتم یه سرچی کردم دیدم چند صفحه جا انداختند منم رفتم تریپ دلداری که اشکال نداره بابا! فدای سرتون!پیش میاد!چند ورق که چیزی نیست!ایشالا ورق های زندگیتون رو خوب پر میکنین!بعد پرسیدم کدوم صفحه بود حالا و دیدم عجب!منم همچین صفحه هایی ندیدم که!...

بدو بدو بدو یه ضرب سه طبقه رو رفتم بالا وبا کله رفتم تو اتاق استاد!...بعد نیس شب امتحانها همونجا سر کتاب خوابیدم و جام بد بود دور چشم کبود و آرایشم نداشتم خلاصه مثل این مرده ها کنف رفتم پیشش...همونجوری که تلاش میکردم درست نفس بکشم بهش گفتم سلام استاد من چند ورق جا انداختم چیکار کنم!!!؟بیچاره فکر من الان غش میشم با اون وضعم!!!بهم میگه اشکال نداره چیزی نشده که خانوم دکتر!بشین اول بذار نفست بالا بیاد!!!بعد منم همونجا نشستم!اسمم رو نوشت و گفت چند نفر دیگه هم همین مشکل رو داشتند و اینا...نمیدونم از روی چی من فکر کرده من ابوعلی سینام و آخر پزشکی و فقط یکمی نگرانم این ترم رتبه یک رو نزنم!میگه یعنی این چند ورق نگرانت میکنه که بیافتی؟!!میخواستم بگم صد در صد دیگه تو رودر بایسی گفتم یکمی!شاید!

بعد دیگه هیچی آخرش گفت نگران نباش!برو به سلامت!نمیدونم از سر همدردی گفت یا نیت انجام کار مثبتی داره ولی من از اونجا که موجود خوشبین و سرخوشی هستم به فال نیک گرفتم!!...بسیار تشکر کردم و گود بای کردیم...

اومدم خونه دیدم وااای همه عزا گرفتند...یکی از دوستای صمیمی دبیرستان خواهرم که ما باهاشون رفت و آمد داریم پنج شش ماه پیش عروسی کرد...اول که قرار بود با یکی دیگه ازدواج کنه بعد از عقد روابطشون بهم خورد...با این پسره آشنا شد فوق لیسانس یه رشته ی خوب با خونه ماشین و اینها... یه سال عقد بودند و بعد ازدواج کردند فردای عروسی سر اینکه مامانت اونجوریه مامانم اینجوریه دعواشون میشه پسره ی بیشعور هم کتکش میزنه...چقدر میتونه یه آدم حیوان باشه که دست رو زنش بلند کنه...من نابود شدمها باور کنین من قبل دیروز فکر میکردم دیگه کسی تو ایران زنش رو نمیزنه!...بعد همین نبود که فقط...این بیچاره دختره بازم به کسی نمیگه دوباره میبینه تو گوشی شوهرش اس ام اس عزیزم و فدات بشم و اینهاست...بهش میگه این چیه میگه اینها مزاحمند...پس فرداش میفهمه همون دختره است که اومده تو عروسی ازشون فیلم گرفته!...بعد چند وقت بعد میبینه سیگار میکشه چند وقت بعدتر دیگه تو جیبش هم تریاک پیدا میکنه...یه مدت میگذره باز یه شب کتکش میزنه و بدون روپوش و اینا میندازتش تو خیابون...این هم دیگه میره به مادر پدرش میگه و بعد پزشک قانونی و وکیل و اینا...خانواده پسره هم قشنگ خودشون رو کشیدند کنار...ما فکر کردیم شاید اصلا" این مریض روانی بوده و خانواده اش میدونند برای همین کاری نمیکنند چون رفتارهاش کامل به دو شخصیتی ها و مانیا ها میخوره...یعنی میگه کتکم میزد بعد میخندید!بعد یه ربع بعد میاومد بغلم میکرد!!!این مریض نیست؟!!شاید یکی از رو عصبانیت یکی رو بزنه ولی وقتی میزنه و شاد میشه یعنی مشکل روانی داره دیگه!...به همین راحتی زندگی و آینده اش تباه شد طلاق هم بگیره همه ی حق و حقوقش هم بگیره باز همون آدم سابق که نمیشه...بخدا حقش نبود...شما نمیدونین این چه دختر شاد و با نشاطی بود مامانم خیلی دوسش داره همیشه به ما میگفت من اگه یه پسر داشتم میدادم بهش!...نمیدونین چقدر سختی کشید چه دورانی داشت و چقدر بد آورد...

میگفت یه سال عقدش انقدر فیلم بازی کرده که حتی نمیدونست این سیگار میکشه...ما کل خانواده تمام ظهر و غروب دیروز داشتیم بحث میکردیم واقعا" چیکار میشد کرد؟چی میشد کرد که این بیچاره ها نکردند؟چجوری میشه باطن کثیف آدمها رو فهمید...انقدر غصه خوردم امتحان یادم رفت...آدم وقتی تو خودشه فکر میکنه همه ی مشکل دنیا رو خودش داره...چقدر دنیا میتونه بدتر باشه...

دعای شما حتما" کمکش میکنه...کاش مثل این سریالها مطمئن بودیم تا آخر ماه رمضون همه,مشکلاتشون حل میشه...

+تاریخ شنبه 30 مرداد‌ماه سال 1389ساعت 03:06 ق.ظ نویسنده فینگیلی | 23 نظر

@message