خاتراط  یک دکطر  باصواد!
کلیه ی حقوق مادی و معنوی این وبلاگ مطعلق به شما می باشد!!

اکشن ، رزمی ، ترسناک و... اکشن ، رزمی ، ترسناک و...
۹۵ فیلم ۲۰۰۹ به همراه زیرنویس
هر فیلم فقط 140 تومان
روزگار شاهزاده GEM TV
و ۱۰۰ عنوان  سریال کره ای دیگر
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

                                             

هفته ی پیش بسیار گیجتر از همیشه بودم!یعنی همش داشتم دور خودم میخرخیدم!تقصیر خودم هم نبودا... دست سرنوشت بر این بود که چند روز مونده به امتحانِ یکی از سخت ترین درسهامون هفته ی پژوهش بشه بعد هم هی راه براه مسئولان پاشن اکتیویشن بازی در بیارن و واسمون کارگاه و جلسه و نقد و بررسی بذارند...من رو هم که میشناسین!جوگییییییر! اتفاقا" فاصله ی جوگیری فینگیلی تا تصمیم گیریش هم که کمتر از فاصله ی نوترون تا پروتن!تازه علاوه بر اینکه در هر چی کارگاه بود اسم نوشتم!تا مسئول کمیته خواست دهنش رو باز کنه 2  صدم ثانیه در مورد مزیت تدریس توی کارگاهها صحبت کنه...جملش تمون نشده خر شدم گفتم:نو پرابلم!اِوری تینگ اوکی!اصلا" مشکلی نیست!اسم من هم رد کنید تو لیست مدرسها!

برنامه ریزیشون هم که بیسسسسست بود!دقیقا" سه بار تاریخ کارگاه عوض شد!و یه بخش از درس هم روز آخر بهم گفتند ولی من شخصا" احساس کردم اصلا" بحث مهمی نیست و حذفش کردم!(خب من یه روزه چجوری برم مطلب پیدا کنم ویرایش کنم بعد هم پاور پوینتش کنم؟!!)

دیگه کلی تمرین کردم!یه 6-5 دوری هم مطالب رو خوندم ضایع نشه هیچی بلد نیستم!! کلاس هم ساعت 2-3 بود...کلی نقشه کشیدم که ملت خوابشون نبره سر کلاس و مشارکت فعال دانشجو و اســــــــــــــــتاد(منو میگه!!!!!!)و اینا...و اینکه همشون قشنگ و با نظم و دسپلین سر کلاس بشینند و کسی سرشُ تکون داد شوتش کنم بیرون!!!تیکه پروندند همونجا ازشون آسفالت درست کنم!!!با بغل دستیش حرف زد جفت پا برم تو شیکمش!!!

خلاصه پا شدیم رفتیم سر کلاس!دیدم فقط 3تا دختر تو کلاس نشستن...بعد نمیدونم چجوری سر صحبتمون باز شد و 5 دقیقه بعد یک عدد فینگیلی بود که یکیشون رو کله ش نشسته بود یکی دستش بر روی شونه ی مبارکش بود!اون یکی هم روش لم داده!!...بعد دیگه دو سه تا از آقایون اومدند که من دیدم زشته! اگه خودم رو از زیر دست و پای اینها نکشم بیرون دیگه هیشکی یه دقیقه هم سر کلاس هم نمیشینه!

بعد دیگه همینجوری تعداد زیادتر شد...گفتم شروع کنم بچه ها؟!همون 2-3 تا دوستم گفتن بعععله!گفتم خب با نام و یاد خدا...دیدم هیچکی نگام نمیکنه!همه با هم مشغولن!یکم بال بال زدم که نگام کنن!انگار نه انگار!پسرا گفتند خانوم شما اصلا" صداتون نمیرسه!یکم جیع بزنین حله؟!!!دیگه به هر زحمتی بود از وسط گفتمان فرهنگی کشیدمشون بیرون!بعد جلسه ی 2 ساعته رو مثل فرفره در 45 دقیقه گفتم!البته وسطش از بس تند گفتم نفسم بند اومد بعد احساس کردم عضلات زبون و فکم دچار هایپوکسی(کمبود اکسیژن)شدند و یه احساسی هم بود شبیه درد عضلانی به خاطر تجمع لاکتات!!

یکم موندم نفس بگیرم!واااای!چشتون روز بد نبینه!پرسش و پاسخ شروع شد!من مطمئنم سوال جواب های نکیر و منکر شب اول قبر هم اینقدر منو از درون تکون نمیده!یک سوالای اجق وجقی میپرسیدن من میموندم اینها زبونشون فارسی نیست یا من کلمه ها رو یکی در میون میشنوم؟!!خلاصه با هزار زور و زحمت پیچوندمشون!به دو سه نفر هم گفتم سوالتون عالی بود!فقط مشکل اینجاست که این بحثش مفصله در زمان کلاس نمیگنجه!!!

دیگه آخراش هم اون ته کلاس اتوبان زده بودند رسما"!یکی میرفت دوتا میاومد!گفتم مهم نیست و متمدنانه برخورد کنم و دعواشون نکنم!قرن 21ام که نباید یقه ی دانشجوها رو گرفت آورد سر کلاس!

هرکی هم تیکه مینداخت اول باید میومد منُ که اون وسط از خنده غش و ریسه رفته بودم جمع میکرد!!!! دیگه خودشون تصمیم گرفتن جدی تر باشن!

آخرش هم همه پاشدند تشکر شدییید که استاد خسته نباشید و پاینده باشی و جاودااان بمونی و اینها... که شر رو زودتر کم کنم!فهمیدم حسابــــــی کلاس مفید بوده!!به من که خوش گذشت!ولی فکر کنم اونا استامینوفن لازم شدن!

وسط این هیر و ویری امتحان و درس...امروز صبح همینجوری اومده بودم نت یه سر بزنم... بعد گوگل باز بود رو گوگل ریدر کلیک کردم...صفحه زود باز شد دیگه گفتم یه قدم برم جلو بعد میتونم هر وقت میام یکم درستش کنم...همینجوری هی بیشتر وسوسه شدم به قدمهای بعد...سه ساعت بعد کد رو با چنگ و دندون درست کردم گذاشتم تو قالب... بنفشششش بود!دیدم رنگ خیلی بده اصلا" به قالب نمیاد!! پاکش کردم رفت!همینجا بنده توبه میکنم دیگه یه قدم هم در راه پیشرفت و توسعه بر ندارم!!!

من احتمالا" تا چندهفته دیگه به خاطر محرم نمیام...امیدوارم به هر حاجتی که دارین برسین...و میدونم خودتون انقدر مشکل و حاجت و نذر و نیاز دارین که دیگه هیشکی یادتون نمیمونه!ولی خب...اگه دلتون لرزید و چشمتون تر شد بقیه رو فراموش نکنید...

نوشته شده در تاریخ شنبه 28 آذر ماه سال 1388 توسط فینگیلی | 37 نظر

کافیه یک روز غروب عزم خیابون رفتنت رو جزم کنی و پاشنه ی کفش همتت رو بالا بکشی و بعد همینجوری که داری قدم میزنی سر انگشتی یه دو دوتا 4 تا کنی وببینی چند تا دختر بینی عمل کرده یا ابرو تاتو شده با گونه های بیرون زده از بغلت رد میشن(آقایون در حد یه نگاه لطفا"!من خودم کلی گناه دارم دیگه پس فردای قیامت نمیتونم گناه شمام گردن بگیرمها!!)...مخصوصا" اگه یه جای اعیان نشین هم باشه حتما" تعدادشون بیشتر از 80 درصده!این روزها کمتر کسی پیدا میشه که یه عمل جراحی صورت نداشته باشه...حالا باز هم خیلی جای شکرش باقیه که حجاب اسلامی تا حدودی مانع رواج عمل های دیگه میشه وگرنه حتما" این عمل ها صد برابر میشد وشاید جای این همه عمل بینی کار به جراحی زاویه ی گوش با سر وشعاع ناف و تعداد نگین های روش و گذاشتن خال روی کتف و...هم میکشید!

من آدم متحجر یا سنتیی نیستم و مثل همه ی آدم های دیگه در ذاتم فطرت زیبایی طلبی وجود داره و اصلا" هم با کسی موافق نیستم که پا میشه با لباسهای پاره یا کثیف و موی ژولیده میره خیابون تا نشون بده چقدر آدم راحت و معنا گراییه... اون آدم هم از اون ور بوم افتاده...ولی چیزی که واقعا" هیچوقت نتونستم درک کنم اینه که چجوری کسی که به خاطر 2 میلیمتر بالا اومدن گونه خودش رو دست یه جراح میسپره!چقدر یه ظاهر اغواگر و فریبنده میتونه یه عمر خوشبختی فرد رو تامین کنه؟! 

 

                                  

 

حالا بعضی ها ممکنه عمل بینی به خاطر مشکل تنفسی داشته باشن یا انحراف و پولیپ و اینها...ولی اکثرا" هیچ مشکل جدی ندارند و جنبه ی زیبایی مساله براشون در راسه!

قسمت تاسف بارش هم اینجاست که اکثرا" هیچوقت هم از قیافشون کاملا" راضی نمیشن و معمولا" هر روز یک مشکل جدیدی در خودشون پیدا میکنند...بعضی از ما فکر میکنیم اگه زندگی و روابط اجتماعی موفقی نداریم مشکل ما از ظاهرمونه و اگه ظاهر جذابی داشته باشیم شاید قسمت بزرگی از مشکل حل میشد در حالی که در یک ارتباط شاید فقط 20 درصدش ظاهر فرده...حتی من شنیدم بعضی دوستانم میگن معتقدند با یه ظاهر بهتر اعتماد به نفس بالا میره...در حالی که به عقیده ی من اعتماد به نفس هر آدمی جزئی از هویت درونیشه و هویت و شخصیت هر فرد هم با ظاهرش تغییر نمیکنه!وقتی شما ظاهرتون رو عوض میکنین از خود درونیتون فرار میکنین و ممکنه درجه ی خودشیفتگیتون بره بالا و حتی ممکنه دنبال یه ظاهر جدید باشین تا بتونین شخصیت اصلیتون رو پشت اون پنهان کنین...در حالی که این کاملا" غلطه و حتی اگه برای یک مدتی کمک کننده باشه هم اونقدر ضعیفه که با کوچکترین تلنگری که بهتون بخوره به هم میریزه...فقط کافیه که یکی دو نفر حتی شاید به قصد حسادت یا غرض ورزی بگن که عمل بینیتون خوب نبود و یا ژل گونه تون جای خوبی نیست...و همه چیز از نو شروع میشه!دوباره یه وسواس فکری جدید پیدا میکنین و این قضیه تا یک مدت زیادی ممکنه تکرار بشه...

تعریف هر کسی از زیبایی متفاوته...شاید اون چیزی که ما زشت تصور میکنیم در جای دیگه زیبا باشه...این یه حقیقتیه که اکثرا" هر کسی به چیزی که خودش نداره و در زندگی کمبودش رو احساس کرده جلب میشه!و این حرف من نیست یه قانون طبیعته!...و این شما هستید که باید بتونین مستقل از عقاید دیگران زندگی کنین چون بعد باید مثل بیدی بشید که با هر نسیمی به یه سمت میره...به جای این کارها برای اینکه اعتماد به نفستون بره بالا نکات مثبتتون رو پیداکنین و سعی کنین اونها رو در ذهنتون تکرار کنید تا جایی که وقتی تشریف میبرین جلوی آینه فقط اونها رو ببینین...هر کسی نکات منفی در زندگیش داره که نقصش محسوب میشه برای اثبات انسان بودنشه و اون رو از خدا متمایز میکنه!...پس قشنگترش اینه که قبل از اینکه دیر بشه و دست به این جور کارها بزنید به قشنگی های خودتون فکر کنین و بعد یه مدتی میبینین که دیگه اونی که همیشه تو آینه میدیدید نیستین و شاید برای اینکه بتونین در اوج توجه قرار بگیرین نیاز به این همه تغییر نداشته باشین...

خب حرف به درازا کشید...شرح مصیبت اصلیی که من رو به گفتن این حرفها کشونده اینه که...چند روز پیش که بیمارستان رفتم یه دختر 15ساله ی خیلی با نمک و معصوم بستری شده بود که به خاطر استفاده از لنز تماسی چشمش دچارعفونت شده بود و التهاب قرنیه و خونریزی شدید...و یه خانوم خیلی جوون که بهش میخورد 32-33سالش باشه هم کنارش بود با یه بوت تا کجا!و بارونی چرم و ظاهر آنچنانی...!...گفتم شما چه نسبتی باهاش دارین؟!گفت من مادرشم!بهم گفتن باید پیوند قرنیه بشه...

یه بچه ی 15 ساله چه نیازی به استفاده از لنز داره؟!این طبیعیه که برای یه عروسی یا مهمونی خاص استفاده بشه...ولی این که یه بچه ی به این کوچیکی به خاطر استفاده ی روزانه بخواد بیناییش رو از دست بده خیلی دردناکه و این قسمت اعظمش به خانواده بر میگرده که اجازه ی این کارو بهش ندن...حتی اگه بخواهیم خیلی اروپایی هم به قضیه نگاه کنیم تا 18 سالگی مسئولیت رو دوش خانواده ست و این برمیگرده به فرهنگ اون خانواده که چی براشون ملاک اصلی باشه و بچه رو به اون سمت سوق بدهند...علم یا زیبایی یا ثروت یا هر چیز دیگه اثر مستقیمش روی بچه هاست...میخوام بگم اینکه الان شما یه خانمی رو ببینین که به خاطر مشکل روحیش 10 تا عمل زیبایی داشته مطمئن باشین این قضیه فقط مشکل اون خانوم نیست روی بچه و نوه و نتیجه و ندیده و...ی اون خانوم هم اثرات منفی خودش رو میذاره و اگه زودتر با این مشکل برخورد نشه به صورت گسترده ای در آینده ی مردم هم اثر میذاره...فکر نمیکنم کسی با خوندن این مطلب اونقدر تاثیر جدی بگیره که پاشه مثلا" بره عمل جراحی پس فرداش رو کنسل کنه!...من وظیفه ی خودم میدونستم که بیام و جامعه رو نجات بدم!!یه حرکتی جهت اصلاح معضلات اجتماعی انجام داده باشم!!ممکنه شما جور دیگه ای فکر کنین یا برداشت دیگه ای از این جراح ها داشته باشین ولی این عقیده ی من بود و شما هم میتونین از عقایدتون دفاع کنین...و دلیل هم نمیشه من که اینها رو نوشتم الان سمبل یه انسان کامل باشم!البته خدا رو چه دیدی شاید پس فردا که پزشکی نگرفت یه دفتر مشاوره زدم!!بالاش هم مینویسم با مشکل روانی وارد نشوید!در ضمن شارژ ایرانسل هم رسید!!!پس فعلا" اجرم با خدا تا بعد!

 

پی نوشت:من در حال حاضر دوستای خوبی در دنیای مجازی پیدا کردم که یکی از مهمترین علتهاییه که من رو به نوشتن و این زندگی مجازی تشویق میکنه...دوتا از بهترینشون چپ دست و راست دست عزیز هستن که واقعا" بچه های گلی هستند و قضیه ی آشنایی ما به همون ماههای اول وبلاگ نویسی من بر میگرده...و اینکه من یه بار در طول عمرم مشاوره ی کنکور به یه نفر دادم و اون هم کسی جز چپ دست جان نبود!بعد هم داروسازی قبول شد که همش به خاطر مشاوره ی خوب من بود و اصلا" هم ربطی به تلاش خودش نداشت!!!و با اینکه هر دو خوب مینویسن هنوز خوب جا نیفتادند و من بیشتر از همه کشفشون کردم!و چون الان ما تازه متوجه شدیم چقدر با هم دوستیم خواستم رسما" این قضیه رو مکتوبش کنم که بعد زیرش نزنن!!!(یه توصیه اینکه دوستانی که تشریف میبرین وبلاگشون و نظر میدین تا 599 تا جا داره ولی دیگه مواظب باشین بیشتر نشه!چپ دست جان از 600تا نظر خوشش نمیاد!گفته باشم!!!)

 

 

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 16 آذر ماه سال 1388 توسط فینگیلی | 22 نظر
   1      2   >>
قالب وبلاگ