X
تبلیغات
رایتل

در حکایات آمده است که درزمان های قدیمی به سال 1230 قمری مردی میزیست به سان ماه شب 14!آن شیر بیشه ی عدالت! آن کوه بزرگ از اصول!آن مسافر همیشگی جاده های بی انتها!آن افتخار آفرین در سازمان م*لل!آن نخبه و فخر آدمیان!آن خوش زبان مشهور به ادب!آن نوکر بر ارباب سوار!آن کشنده ی نمودار های ناب!!آن مظلوم در پنجه ی دیوصفتان!آن اسیر از دست اغتشاشگران!آن فاتح جنگ میدان ولی*عصر!محبوب منتخب زاده شده ارواحهم فداه!!

آمده که شبی به صبح نیامده تا مردم او را در رویا هایشان  یاد نکرده...مدیری بر نگزیده تا از هر جهت صالح!و لقمه ای بر دهان نگذاشته تا مشابه آن را در دهان تمام آدمیان نهاده!میگویند کابوسی بود بر چشم تغییرات و توپولفی بود سقوط نیافتنی!...میگویند دمی داشت بسان مسیحا که لال را به حرف میاورد! آمده که با آمدنش تمام توپولوف ها فرو ریخت و قطار ها از خود بی خود شدند و ویروس ها همه منهدم و تنها یک آنفولانزای منسوب به خوکان بیماری اپیدمیک عصر بود!میگویند تا قدم بر زمین نهاد...جمعیت ایران به نصف تقلیل یافت و تورم از آمار های اقتصادی محو شد!میگویند از از عطرش گرد و غبارها نیز بی خود شدند از خود! و هسته ی اتم ها از هم شکافت!

آورده اند روزی در جمع مریدان بر پس پرده ای رفت و چون به در آمد چون زردآلو میدرخشید!!ولی از قضای روز گار زمانه ی بیداد بود و این محبوب مردمی از نژاد نوکران!را توان تحمل در مردم نبود چرا که روزی میامد و انرژی هستمی!کشف مینمود و مشت بر دهان مستکبران میزد و مردم  را به آواز فرا میخواند ولی تا مردم میرسیدن جز هسته ای از آن انرژی نمانده بود!از یک سو دم از عدالت میزد وهی مشت بر دهان استکبار ولی مردم که همه اغفال شده ی صدای گمراه کننده ی استکبار و ننه ی اسی اغتشاشگر بودند نمیدیدند! او هی مشت میزد بر دهان استکبر و هی مردم از خوشی لبریز او را مزاح میکردند و حتی جمعی از کودکان با لغب دی*کتا*تور در کوچه ها او را دنبال نمودند و بسی قلب کوچک اورا آزردند!او حتی با مخالفان هم قدری تندی نکرد و حتی یک بار به آنها گفت من به شما بسیار علاقه مندم!!آنها را در میعاد گاهی جمع آورد وغذا و فضای رایگان در اختیارشان نهاد...ولی مردم آنجا را زندان نام نهادند و غمی بر غم های او افزودند!

پیر ما به قدری مظلوم و پاک دل بود که مکاران و حیله گران و از خدا بیخبران  در جامه ی نخبگان گرد او را میگرفتندی!و هی او را حتی در انتخاب یک مدیر کارامد ناتوان کردندی!!

در انتها مردمی اغتشاشگر که نعره بر می آوردند و جامه میدریدند که (نحن لا نحکم بالظاهر!) او را بر توپولوفی سوار نمودند و میگویند آن ماشین پرنده مانند بسی در آسمان ها ره نوردید!و در آخر آتش گرفت و خاکستری شد خاکسترش بر باد رفت و باد آن را به دریا ها برد و بر دریا از خاکسترش نوشته شد راستگو! که مدارکش هم در وزارت کشور موجود است!!

+تاریخ یکشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1388ساعت 11:47 ق.ظ نویسنده فینگیلی | 14 نظر

@message