مجموعه جامع تمرینات یوگا
مجموعه ای بسیار عالی برای سلامت آموزش تمرینات به صورت ساده و جذاب |
سریال کره ای ققنوس
نسخه کامل و دوبله فقط 8000 تومان پخش شده از شبکه فارسی 1 |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
بعد از چند سری پوست انداختن و چند نوبت تعویض ماهیت از فرم زنده به مرده و مرده به زنده همایش هم تموم شد و رفت که به خاطره ها بپیونده...دیشب تا 6 صبح بیدار بودم و نمیدونم الان این ATPیی که دارم میسوزونم کجام ذخیره شده بود که هنوز بعد اینهمه بدو بدو مصرف نشده!البته میتونستم یه جوری کارها رو ردیف کنم که قبل 6 تموم شه ولی هی از 5غروب تا 2 صبح منتظر موندم حس کار بیاد که اونم نمیومد و نتیجش این شد که دقیقا" تا 6 داشتم پاورپوینت میساختم و کاشف به عمل اومد که این پاورپوینت 2007هم چیز جالبیه ها!با اینکه داشتم از خستگی میمردم باز از یه دگمه میپریدم رو اون یکی تا ری اکشن های مختلف نرم افزار رو بسنجم و هی از پیشرفت تکنولوژی لذت میبردم!بعد هم گفتم مستقیم سیو کنم تو کولدیسک که آخرش اشکم در اومد!یعنی اینجوری بود که سیو کردم و بعد رفتم یه چک کنم ببینم هست یا نه که دیدم نیست!اول فکر کردم یه جایی اشتباه سیو شده و خیلی کول برخورد کردم دیدم نه تو سرچ میاد نه تو هیچ فولدری اثری ازش هست!بعد داشتم از فکر اینکه 4 ساعت دیگه بشینم یکی دیگه بسازم به سرعت مسیر رسیدن به جنون رو طی میکردم که دیدم بین چندتا از عکسها مخفی شده!
2ساعت خوابیدم و بعد رفتم همایش و دیدم برای داوری یکی از اساتید علوم پایه رو آوردن که سایه ی من رو با تیر میزنه!و قضیه ی اختلاف هم مفصله و همینقدر بدانید که در دفاع از حق مظلومی بود!ایشون لطف کرد و هنوز درست سر جاش ننشسته انگشتشو محکم کوبید رو خلاصه مقاله ی ما گفت این مقاله اول بیاد!!!البته دوستان گفتن یه برنامه ای وجود داره که نپذیرفت منم رفتم برای شروع!از ذکر جزئیات میپرهیزیم و همین قدر میگم که یه ربع ارائه ی من تموم شد ولی از 5 ساعت همایش دو ساعت فقط من سر سن بودم وایشون داشت داوری میکرد!از عنوان گرفته تا نتیجه... کلمه به کلمه تفسیر کرد و ایرادهای بنی اسرائیلی گرفت و بعد نمیذاشت کسی هم حرف بزنه و سرش رو می آورد پایین و از بالای عینک نصفش و با یه نگاه عاقل اندر صفیح نگاه میکرد و میگفت اینها که من میگم factه و شما نباید دفاع کنین و هدف آموزشه!!!در انتها مقاله مون منفجر شد و فینگیلی هم واریس گرفت!دیگه دوستان اومدن ریش و سیبیل و مو گرو گذاشتن که بذارین بریم رو مقاله ی بعد و وقت نمیشه و اینها!و ایشان با اکراه دل کند!بعد که اومدم پایین و همه برام دل میسوزوندن و یه جوری تلاش داشتن دلداریم بدن!!یکی به استاده فحش میداد یکی از من تعریف میکرد و...!به نظرم چیز خیلی بدی هم نبود الان دیگه کل کمبود محبت های زندگیم جبران شده!!!
نتیجه ی اخلاقی اینکه هیچوقت به امید اینکه دیگه استادی رو نمیبینین مچشو نگیرید! نمود کامل این جمله که کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم...!
الان تقریبا" یه هفت روزی از آخر امتحاناتم میگذره...خودمم انتظار داشتم یه مقدار حرکتم بیشتر باشه تو تعطیلات و دیگه هر روز نه ولی...یه روز در میون هم نه... دو روز در میون دیگه بیام بنویسم!ولی واقعا" درگیر بود...چند روز قبل دوستان خبردادن که قراره یه همایشی بیاد با مهلت ارسال مقاله ی نا متناهی! چون همایش کار بچه های خودمون بود!...من هم پاشدم گفتم یه روز کمتر بخوابم بیرم ببینم چه خبره اونجا...نشون به اون نشون که هنوز هم که هنوزه بعد از اون روز یه خواب راحت واسم نمونده!وقتش که خیلی کم بود!بعد فکر کنین تو یه هفته کلی از مراحل کار قراره طی بشه!خب زیاد کار بهم نمیوفته چون تعداد زیاده و میرسیم اگه درست برنامه ریزی کنیم ولی من که قرار نیست تعطیلاتمو واسه یه همایش در پیت خراب کنم که!!برنامم اینه که غیر از صبحها که واسه هماهنگی جمع میشیم بقیه ی روز همون قضیه ی هالیدی و اینا!بعد از 12 شب شروع میکنم به کار!!!دیشب 5 خوابیدم!برای اینکه دلتون کباب نشه و واسم غصه نخورین میگم زیادهم بد نیست بخدا!!یعنی همیشه کارایی واسه آدم سخته که از روی اجبار انجام بده ولی خب چون با بچه هاییم و یه مقدار کنار کار هم دارای جنبه های غیر رسمی و تفننی هست که چاشنیش باشه خوش میگذره!تنها مشکلم همون کم خوابیه فعلا"!
دیروز شنیدیم یکی از همکلاسیهامون داره ازدواج میکنه!از اون ازدواجها که مامانه دختره رو تو بقالی میبینه و بعد میره دنبالش و اینا!از اون مدل قدیمی ها که سر خواستگاری همو میبینن!امروز ما دیدیمش هیچی نگفت بتونیم بهش تبریک بگیم!(حالا شما چند لحظه که فکر کنین مشمول تبریک ما شدن خیلی امر مهمیه!!)قبلا" هم به من پیشنهاد داده بود و من سعی کردم یه جور که ناراحت نشه توجیهش کنم...به هر حال هر روز همدیگه رو میبینیم و خوب نیس کدورت بمونه...هیچوقت یادم نمیره وفتی که قرار بود بهش بگم تا صبح گریه کردم!دلم براش میسوخت!!...ولی الان واقعا" خوشحالم من همیشه از اینکه کسی بخواد به خاطر من عذاب بکشه ناراحت میشم...امیدوارم خوشبختِ خوشبخت بشه گرچه نمیدونم چجوری قراره زندگی کنن!به نظرم عامل بدبختی جوونها این ازدواج دانشجوییه... نه پولی نه کاری!تازه مسئولین هم تشویق میکنن از اونور!حالا باباهه معدن طلا هم داشته باشه و پسره خوشه ی منفی صد هم باشه باید یه مرد از همون روز اول که دستشو پیش کسی دراز نکنه به عقیده ی من!جدای اینکه تو رشته ی ما هم تازه اوضاع خیلی بدتره!فکر کنین یکی از پسرامون یه بچه هم داره الان!نمیدونم والا شایدم اونا حق دارن!کی میتونه تضمین کنه بقیه اونایی که یه ازدواج کامل داشتن خوشبخت شدن؟!
دیگه اینکه هنوز نمره هامون نیومده!ای خداااااا...!دارم روانی میشم هر شب کابوس میبینم... دیشب تو همون 2-3 ساعت که خوابیدم خواب دیدم دوستم نمرمو میدونه بهم نمیگه!!!کی اون دنیا جواب روان نابود شده ی منو میده؟!کی؟!!
بعد دیگه اینکه که شاید بتونم در آینده بیشتر از زندگی شخصی خودم بگم تو این مدت خیلی خودسانسوری داشتم چون ما حدود 90و خورده ای دانشجو بودیم تو کلاس و خاطره ی من خاطره ی خیلی های دیگه بود!و منم که دوست دارم ناشناس بمونم خیر سرم! و هر کی نیاد اینجا با یه نگاه مشترکات خاطراتشو با من پیدا کنه!چرا؟!!چون نمیخوام جلوی هر کسی از اطرافیانم شکم خاطرهای خصوصیم رو باز کنم و دل و روده شو بریزم رو سینی!ولی خب شاید از این به بعد بیشتر از خودم بگم و مطالبم بیشتر شبیه خاطرات شه!الانم کلی از کارام مونده...من اینجا چیکار میکنم؟!!...امشب معلوم نیست چند بخوابم!!نظرات پست قبل رو حتما" به زودی زود کامل جواب میدم و نظرات این پست رو میبندم!
و سر دعاهاتون همه ی اونایی که الان نگران امتحاناشون هستن فراموش نکنین!!:)
سلام دوستــــــــان!
بنده مفتخرم به اطلاعتون برسونم که بعد از 4 ماه تلاش و کوشش شبانه روزی جهت حضور پرشکوه در سال تحصیلی هم اکنون درهای لطف و رحمت به سمت من باز شده و وارد شکل جدیدی از تعطیلات شدم!تازه خیلی خیلی مهمتر از اون اینکه اگه خدا بخواد...به لطف ایزد...با عنایت پروردگار...چشم شیطون کر...قراره طی یک حرکت فداکارانه جهت ارتقا فرهنگ گذشت و ایثار در جامعه قدومم رو بر چشمهای وز*ارت بهداشت درمان و آموزش پزشکی بذارم و استیجر بشم!!!!! الان هم دارم حالشو میبرم ...نزدیک3 هفته بیکار بیعار!گرچه بگم خیلی برنامه ریزی دقیقی داشتم و تمام تلاشم رو کردم که یه ثانیه از تعطیلاتم هم هدر نره!ولی الان که نگاه میکنم میبینم تعطیلاتم از اون دسته چیزهاییه که از دور خوشه!
دیگه اینکه از خیلی از همکلاسیهامون جدا شدیم...اول یه توضیحی بدم شاید ندونه یکی خب...دوره ی فیزیوپاتی که تا اندک زمان گذشته من توش بودم کلاسهاش همه تو دانشگاهه جز بعضی واحدها...ولی بعد از اون دیگه اکثر کلاسها بیمارستانه جز بعضی واحدها!و اینکه تو بیمارستان هم اکثر گروهها 9-10 نفره میشه و همه جدا میشیم هر کی شوت میشه یه بیمارستان و به اون صورت قبل با هم نیستیم...بعله داشتم از جدایی ها حکایت میکردم!که من وقعا" قدر دوران دانشجوییم رو ندونستم!از همون اول که قبول شدم تنها چیزی که یادم میاد داشتم حرص میخوردم و شمارش معکوس میرفتم که چقدر دیگه مونده تموم شه!والان که بیشترش رفته و کمش مونده وقتی برمیگردم و به عقب نگاه میکنم میبینم زیاد هم بد نبود و گرچه بچه های ما همه درسخون بودن و ماکس فعالیتشون رفتن به نمایشگاه کتاب و یا یه همایش بود ولی خب بازم خاطره های خوبی هم هست که این وسط بمونه...حداقل خاطره های بدم زیاد نیست یا من زیاد یادم نمونده!روز آخر هم که دیگه مهرورزی از هر طرف فوران میکرد!بعد هم خودشیفتگانه از چپ و راست و جلو و عقب و بالا پایین عکس دسته جمعی گرفتیم!آخرش هم این حراستمون اومد گفت یا دیگه عکس نندازین یا زنونه مردونه کنین و در راستای حفظ اسلام مانع ازاین شد که خودمونو با عکس خفه کنیم!

همینا دیگه! الان تنها معضل موجود اینه که تعطیلات چرا انقدر تند تند میرن!؟من چه گلی به سرم کنم خب!کلاس که برازنده نیس واسه 3 هفته!هوا هم که در حدی یخه که خرس قطبی هم تو خونش عنکبوت بسته!...فیلم هم که کار جدیدی نیس اصلا" فیلم میبینم یاد فرجه میافتم!...کتاب؟!قبلن ها تاکسی 5ریالی عزیز نسین رو خوندم خوشم اومده بود کتابهاش طنز جالبی داره بعد با دوستم نشستیم یه سری کامل کتابهای عزیز نسین دانلود کردیم الان میشینم میخونم میبینم خیلی هم در حد انتظاراتم نیس!فکر کنم خوشی زیادی زده زیر دلمو دیگه انتظارم از همه چی زیاد شده!قبل امتحان میگفتم فقط امتحانو بدم بعد گوشی و ساعت و تلویزیون هر چیز تولید کننده صدا رو از منبع انرژیش قطع میکنم یه شبانه روز کامل میخوابم!ولی اینجور خوابیدن راحت هم کیف نمیده! ولی ای شمایانی که امتحاناتون تموم نشده با این حرفای من غصه نخورید الان! که تجربه ی بنده میگه به راستی هیچ نعمتی بالاتر از این نیست که آدم هنوز قدرت تغییر در نتیجه ی امتحان رو داشته باشه!
خب یادم اومد هنوز نمره ها هم نیومده!منم همینجوری واسه خودم دارم شادی میکنم که بیکار نباشیم!ته دلم هنوز یکم نگرانم ولی خب درست میشه ایشالا...به اراده ی الهی...به لطف خدا...